تبليغاتX
دوست
دوست

 1

این عکس بچگیمٍ که پدر عزیزم کشیدن                                                   

                                                  پست ثابت  

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 17:11 توسط عرفان | |

سلام

این پستم هم زیاده هم غمگین

این چند روز بیکار بودم رفتم کتاب خریدم و خوندم این اولیش بود 

خودم لذت بردم 

گفتم برای شما ها هم تایپ کنم تا لذت ببرید

راستی این پست رو چون با word تایپ کردم وقتی کپی کردماینجا یکم فنتش بد شد ببخشید

فکر کنم این رو باید اول از همه مینوشتم

آقایون و خانما

این کتاب رو من از کتابخونه مدرسه گرفتم،جلد اول و صفحات اول کتاب پاره شده بود بنابراین اسم کتاب و نام نویسنده نبود.

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 14:58 توسط عرفان | |

آخیش بالاخره تموم شد

با هزار بدبختی و شببیداری تموم شد

خدایا این یک سال چند ماه رو هم به خوبی تمومش کن دیگه از شر مدرسه راحت شیم الهی عامین

من که اصلا این ترم دید نزدم رو برگه کسی :)

یه معلمه بود درست میومد جلوی من میشست آخه این همه جا چرا جلوی من :(

ولی امروز یه سوالی رو رسوندم خودم حال کردم از این هماهنگی

من آخر کلاس میشستم

بغل دستیم یه سوال پرسید گفتم بلد نیستم همینطوری این سوال رفت جلو تا یکی بلد بود که اولین نفر میشست دوباره از همونجا جواب سوال اومد تا رسید به ما که آخر میشستیم واقعا هماهنگی در حد المپیک بود. خودم خندم گرفته بود :))))



نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 12:21 توسط عرفان | |

وایییییییییییییییییییییییییییی خیلی با حاله

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 15:16 توسط عرفان | |

فکر نکنم زیاد خنده دار باشن :((
ولی چون امتحان دارم دیگه وقت نمیکنم داستان بنویسم ماه دیگه شاید داستانی نوشتم اگه این مغز جواب بده ! :) 

تابلوی مغازه غضنفر: مکانیکی برادران مرادی به غیر از یحیی!!!!!
 
از غضنفر می پرسن مهمترین نکته فیلم ستایش چیه؟میگه راننده کامیون بشی اول بدبختیه!
 
غضنفر میره بالای پل عابر پیاده داد می زنه حالا من خر،من نفهم، آخه شما اینجا رودخانه می بینید که اومدین روش پل زدین
 
مناجات غضنفر : خدایا گناهانم را نادیده بگیر همانگونه که دعاهایم را نشنیده می گیری
 
    غضنفر و حیف نون رو بردن جهنم فرداش با لباس سیاه و کثیف بر گشتن، پرسیدن چرا این جور شدین؟ گفتن خدا وکیلى کار دو نفر نبود ولى خاموشش کردیم !!  
 
حیف نون به غضنفر میگه : بیا پنیر و انگور بخوریم .
غضنفر میگه : من ..............دارم .
حیف نون میگه : ای بابا ، اونو بعد میخوریم ! .
 
 
تصاویر زیباسازی نایت اسکین
تصاویر زیباسازی نایت اسکینتصاویر زیباسازی نایت اسکین
 
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:39 توسط عرفان | |

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 22:0 توسط عرفان | |

                                                     
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 18:28 توسط عرفان | |

این عکس رو خودم با گوشیم گرفتم

اون آقایی که کافشنٍ قرمز پوشیده برای اینکه ۴ تا غذا بیشتر بگیره پریده بالای در ورودی صاحب خونه که مثلا کمک کنه که توی این عکس هم معلومه چه جوری داره به مردم غذا میده.

البته من و چدتا از فامیلا مون خوب حالشو گرفتیم  

یه عاشورا دعوا نکرده بودیم اون هم انجام دادیم.البته این دعوا خوب بود باید یکی حال این بچه پٌر رو میگرفت.

 من نمیخواستم که همچین پستی رو بزارم ولی با غذایی که انداخت تو سر یه بنده ی خدا عصابم بهم ریخت هم اونجا آدمش کردیم هم اینجا آبروش رو بردم

حقش بود نه؟؟؟؟                               

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 20:1 توسط عرفان | |

دیدم هیچ داستانی نیومد تو ذهنم گفتم بیام و از همه ی افرادی که به وبلاگم میان و سر میزنن درخواست کنم که هر چنتا خاطره ای که دوست دارن از دوران بچگیشون در همین ایام (محرم) برام بنویسن و من هم خاطرات شما دوستای گلم رو انتخاب کنم و قرار بدم تو وبم

خودم هم یکی از خاطراتم رو مینویسم:

فکر کنم هنوز مدرسه نرفته بودم که همرا بابام رفتیم هیئت  که  تو مسجد برگزار میشد وقتی که دسته وارد خیابون شد برادران طبل زن شروع کردن به طبل زدن (باز میگم من هنوز بچه بودم) با ضربه ی سوم یا چهارم اون ها من شروع کردم به  ر ق ص ی د ن که یدفه بابام منو کشید کنار و گفت: بچه محرمه روز شهادت امام حسینِ چرا میرقصی بیا کنار منم با صورتی قرمز و عرق کرده شرمنده از امام حسین سرم رو انداختم پایین حرکت کردم تا زمانی که مداح شروع کرد و من اون زنجیر کوچیک چوبیم که هنوز هم دارم انداخته بودم توی شلوارم درآوُردم(دلیل انداختنم هم تقلید از مرد هایی بود که زنجیر رو مینداختن تو شلوارشون بود) شروع کردم به زنجیر زدن و در حالی که زنجیر میزدم آرزوم این بود که وقتی بزرگ شدم یکی از اون زنجیر بزرگا رو هیئت بهم بده و زنجیر بزنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 18:29 توسط عرفان | |

مادر با چهره ای  خسته در حالی که کیسه های خرید تو دستش عرق کرده بود وارد خونه شد، که علی دوید و جلو گفت : مامان مامان! رضا اون موقعی که تو بیرون بودی و بابا داشت با تلفن حرف میزد ومن تو حیاط داشتم بازی میکردم با ماژیکاش روی دیوار پذیرایی که تازه رنگش کرده بودین نقاشی کشید 

مادر با عصبانیت وارد اتاق رضا شد و رضا رو دید  که از ترس مثل موش زیر تختش قایم شده مادر فریاد کشید : تو خیلی پسر بدی هستی! و ماژیکاشو توی سطل آشعال انداخت

چند لحظه بعد مادر وارد اتاق پذیرایی شد و روی دیوار اون قلب قرمز بزرگی رو دید که توش نوشته شد بود

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــــــــــان جـــــــــــــــــــــــــــــــونــــــــــــــــــــــــــم

دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دارم

مادر در حالی که اشک میریخت وارد آشپزخانه شد چند دقیقه بعد با یک قاب چوبی وارد اتاق  پذیرایی شد ......

واون قاب هنوز که هنوزه زینت بخشه اتاق پذیرایی                                                                                                                             

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 18:13 توسط عرفان | |

این پست قدیمیم هست اما به علت جالب بودنش دوباره تکرارش کردم امیدوارم شما دوستای گلم هم از این پست خوشتون بیاد

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده.

وقتی به دنیا میآیم سیاهم، وقتی بزرگ میشوم سیاهم،

 وقتی میرم زیر آفتاب سیاهم، وقتی می ترسم سیاهم،

 وقتی مریض میشم سیاهم، وقتی می میرم هنوزسیاهم.

 و تو آدم سفید

 وقتی به دنیا میآیی صورتی ای، وقتی بزرگ میشی سفیدی

 وقتی میری زیر آفتاب قرمزی، وقتی سردت میشه آبی ای،

 وقتی می ترسی زردی، وقتی مریض میشی سبزی،

ووقتی می میری خاکستری ای

 وتو به من میگی رنگین پوست؟؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 23:27 توسط عرفان | |

توی قسمت about نوشتم که عاشق گرافیت هستم که بعضی از دوستای گلم با گرافیک اشتباه گرفتن

گفتم با نقاشی های خیابونی یا گرافیت آشناتون کنم.

این نقاشی ها کار خودم نیست

چون من به رنگ حساسیت دارم بیشتر رو کاغذ و یا با ذغال و ....... میکشم

و چون تو ایران به وسیله کارکنان زحمت کش شهر داری  پاک میشه دست به چنین کاری نمیزنم

و اون عکس بالا about کار خودمِ البته موقع عکس گرفتن یکم بد افتاده.

طرح چوب آتیش گرفته هست.

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 0:33 توسط عرفان | |

فردی که دنیا رو با apple شگفت انگیز کرد

تو رفتی اما با دیدن گوشیهات و........ در بازار به یادت هستیم

روحت شاد.

ط . ن . ز : میگم من که هفته پیش تصمیم گرفته بودم گوشی iphone4 بگیرم اگه میگرفتم چی میشد!!!!!!!!

دنیا به آخر میرسید

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 2:15 توسط عرفان | |

تا حالا شده که تا دمٍ مرگ بری و خدا  دوباره دستت رو بگیره بگه ای بنده ی من تو دوباره اجازه زنده موندن رو داری و دوباره به زندگیت ادامه بده؟

اگه یکم فکر کنی میبینی که خیلی وقت ها تا دمٍ مرگ رفتی اما دوباره اجازه زنده موندن بهت دادن

میخوام یکی از این معجزه هایی که برام اتفاق افتاده رو بنویسم ( این موضوع ماله چند ماه پیش فکر کنم اولای تابستون بود)

رفته بودیم شمال توی تقویم 2،3 روزی تعطیل بود که رفتنی با پدر و مادرم بودم اما موقع برگشت با بچه های فامیل 4 یا 5 نفر بودیم که تو یه ماشین نشستیم البته به جز راننده که اون هم جزء بچه های فامیل بود حرکت کردیم (من از همه 10 سال یا شاید بیشتر کوچیکتر بودم اما من رو نخودی حساب نمیکردن) ساعت حرکتمون فکر کنم 12 یا 1 شب بود که به راه افتادیم شب قبلش هم درستو حسابی نخوابیده بودیم  موقع حرکت سیستم ماشین رو روشن کردیم  اونطوری که بقیه ماشین هایی که با ما حرکت کردن (فامیلامون) میگفتن از صدای آهنگتون میفمیدیم عقب هستین یا جلو تا موقعی که به جاده چالوس رسیدیم دیگه از همدیگه جدا شدیم دیگه معلوم نبود که جلوییم یا عقب تا وسطای جاده خوب بودیم که کم کم کم دیگه ضبط ماشین رو خاموش کردیم چون دیگه سرمون داش میترکید دیگه هممون خسته شده بودیم و بدجوری خوابمون میومد که من اصلا نفهمیدم چه جوری خوابم برد بقیه هم همینطور فقط یه نفر بود که از بین ما بیدار بود اون هم راننده البته تو ماشین همه راننده بودن به جز من که گواهینامه ندارم اگه داشتم من هم میروندم بگذریم راننده هم چشاش دیگه کم کم داشت بسته میشد که یه دفعه دیدیم ماشین از جاده منحرف شده و داریم میریم تو دره  به خدا همون دقیقه ازرائیل اومده بود پیش ما فقط تنها شانسی که  داشتیم این بود که ماشینمون تا آخر ارتفاع داده بودیم( خوابوندن ماشین) با بلا و پایین رفتن ماشین هممون بیدار شدیم و راننده تونست ماشین رو جمع کنه من بقل پنجره بودم که دیدم فقط فاصلمون تا دره 2تا سنگ بود که نرفتیم اون دنیا ولی یه طرفه سمت راست ماشین فامیلمون رفت، تا برسیم تهران تموم تن و بدنمون میلرزید من که تا تهران گیج بودم از اون به بعد نه شب حرکت کردیم نه دیگه من  تو ماشین خودمون و ماشین دیگران خوابیدم.

اگه هم دوست داشتید میتونید توی قسمت نظرات یا توی  وبتون  معجزه هاتون رو بنویسید.

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 0:53 توسط عرفان | |

هیچی نمیگم
چون تصاویر پایین حرف دلم رو میگن
این تصاویر برای صبحه!!
 
تصاویر زیباسازی نایت اسکین

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 16:15 توسط عرفان | |

من عرفان 17 ساله رشته انسانی

که داره سالهای آخر مدرسه رفتن رو تجربه می کنه میخواد مثل یکی از وبلاگ های عالی و برتر بنویسه

واقعا اون روز ها یا سال ها چقدر زیبا وخنده دار و یا بعضی وقت ها تلخ بود،

چند روز قبل از باز شدن مدارس ابتدایی که با پدر و مادرم می رفتم بیرون با قدی کوتاه وسط بابا ومامانم راه می رفتم و یا تاب بازی می کردم آماده خریدن وسایل لازم برای مدرسه رفتن میشدیم اون موقع مثل الان که مردعنکبوتی و.......... مد بود من هم عشق کیف و مداد و دفتر و........ با عکس دیجیمون (همون دایناسورها بود) داشته باشم و بعد از خرید اون وسایل برم به خالم و ...... نشون بدم و اون ها هم من رو ناز بدن، روز رفتن اول دبستانی ها به مدرسه بود که باید شب زود میخوابیدم و تا با مامان و بابام وخانواده خالم برم مدرسه خلاصه یه پنج،شیش نفری بودیم که میخواستیم حرکت بکنیم و بابای من با یک دوربین عکاسی سونی که بالای دوربین یک فلش بزرگ وصل بود با خودش همراه داشت و مامانم یک سینی فلزی که هم قرآن و آب روش بود همراه داشت و من هم داشتم خودم رو با لباس های مدرسه جلوی آینه نگاه می کردم کلی خوشحال بودم، که خالم زنگ آیفون رو زد مامان و بابام من رو از زیر قرآن رد کردن و پیاده با خانواده خالم حرکت کردیم چون مدرسه کوچه بالایی خونمون بود وقتی که داشتیم نزدیک مدرسه می شدیم بابام دوربین رو جایی قرار داد که عکس دست جمعی بگیریم بعد از تنظیم دوربین با عجله اومد و من رو بغل کرد یه عکس دست جمعی گرفتیم و من و با یک کله پشتی با عکس دیجیمون وارد حیاط مدرسه شدم و وقتی رفتم تو صف مدرسه ستون 1/1چشمم همش به سمت بابا و مامان وخاله ودختر خاله و پسر خاله و شوهر خاله بود که اشک داشت دونه دونه از چشمانشون مثل قطره بارون میبارید و من هم احساس بزرگ شدن بهم دست داده بود و که آقای ناظم ومدیر و....... بالای سکو ایستاده بودن ودونه به دونه می خواستن با میکروفن سیمی سخنرانی کنن بعد از گذشت چند ساعت وخواندن قرآن مدیر دستور حرکت ما رو به کلاسها داد من تازه ترسم گرفت و از بغل مدیر و ناظم و......... گذشتم تا بالاخره رفتم تو کلاس 1/1،میز وسط کلاس نشستم وکیفم رو گذاشتم بغل خودم روی نیمکت، خانم معلم وارد کلاس شد همه از سر جاشون بلند شده بودند و بعد از کلی شعر و...... سر جامون نشستیم و شروع کردن به پخش کتاب ها من هم بدون هبچ نگاهی به کتاب ها گذاشتم تو کیف و بعد از معرفی و خیلی کار ها ساعت شد 12 و مدرسه تعطیل شد و خودم تنهایی رفتم خونه سریع به محل کار مامانم زنگ زدم تا باهاش حرف بزنم و مامانم من رو پشت تلفن ناز بده، خلاصه این کارها هروز و تا پایان سال انجام میشد، موقع امتحانات هم که من هنوز نمیدونستم امتحان چیه مامانم باهام کار میکرد و بعد از دادن امتحان باید میومدم و مامانم رو از نگرانی در بیارم که امتحان چه سوالاتی داشت ومن چقدر تونستم جواب بدم و موقع تموم شدن فصل امتحانات باید با بابام میرفتم مدرسه و کارنامه رو میگرفتم بعد با گرفتن یه معدل خوب یه جایزه  بزرگ مثل دوچرخه برام بخره و من برم تو کوچه دوچرخم رو به دوستام نشون بدم کلی پز بدم .

حالا اون سالها گذشت ومن الان پشت این لپ تاب نشستم و دارم این خاطره شرین البته با حذف کردن بعضی از قسمت ها برای شما دوستای گلم بنویسم

 

پینوشت

به عنوان یک پیشنهاد دوست داشتم دیگر دوستان وبلاگ نویس هم درباره پاییز و مدرسه بنویسند و لینک کنند . احساس می کنم این نوشته ها در کنار هم زیبایی خاصی خواهند داشت .

مهرنامه۱ : مهر و مادر(تخته سیاه ) وحید حسینی

مهرنامه۲:خاطرات اول دبستان (کلاس هنر) پدر عزیزم مجید حسینی

مهزنامه۳::من مجید ۲۱ سال پیش به مدرسه رفتم (چای قند پهلو) مجید فرهانی

مهرنامه۴:درس و مدرسه (خاطرات من) بهار

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 20:52 توسط عرفان | |

سلام به دوستای گلم

من دوشنبه شب ساعت 11:30 دقیقه اومدم تهران

می خواستم برم براتون عکس های زیبا وعجیب بگیرم

اما نشد و مجبور شدم از همون اطراف ویلا عکس بگیرم

اینجا شمال (تنکابن) هست

 amnxrmdz5hx78741fdr.jpg

pwb3zo6gbf3pvyd40jp.jpg

mufni2jjczbesepdpynt.jpg

aurm0thtx1tnphsij80.jpg

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 15:8 توسط عرفان | |

دوست های گلم یه چند روز دارم میرم مسافرت

ولی قل میدم که با دست پر برگردم.

راستی نظر خواهی رو فعال کردم!

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 0:17 توسط عرفان | |

خیلی چاق بود پای تخته که می رفت کلاس پر می شد از نجوا تخته رو که پاک می کرد بچه ها ریسه می رفتن و او با صورت ناز و مهربانش فقط لبخند می زد

آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد، کلاس غلغله بود

یکی گفت: آقا اجازه !؟ گلابی باز هم دیر کرده و شلیک  خنده کلاس رو پر کرد

معلم برگشت، چشمانش پر از اشک بود آرام و بیصدا آگهی ترحیم رو به سینه ی سرد دیوار چسباند.

لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید

وجای خالی او را هیچ کس پر نکرد

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 0:52 توسط عرفان | |

یه  دوست  معمولی وقتی میاد خونت  مثل  مهمون رفتار میکنه

یه دوست  واقعی  در یخچال رو باز میکنه و از خودش پذیرایی میکنه

یه دوست  معمولی هرگز گریه ی تو رو ندیده

یه دوست  واقعی  شونه هاش از اشک های تو خیسه

یه دوست  معمولی اسم کوچیک  پدر و مادر تو رو نمیدونه

یه دوست  واقعی  اسم وشماره تلفن اون ها رو تو موبایلش داره

یه دوست  معمولی یه دست گل واسه مهمونیت میاره

یه دوست  واقعی  زود تر میاد  تا  تو  آشپزی کمکت کنه  و دیر تر میره تا به کمکت همه جارو جمع وجور کنه

یه دوست  معمولی متنفره این که وقتی  رفته  بخوابه  بهش تلفن کنی

یه دوست  واقعی میپرسه  چرا یه مدت  طولانی که زنگ نمیزنی

یه دوست  معمولی وقتی بینتون بحثی میشه دوستی رو تموم شده میدونه

یه دوست  واقعی بعد از یه دعوا هم بهت زنگ میزنه

یه دوست  معمولی همیشه ازت انتظار داره

یه دوست  واقعی همیشه میخواد رو کمکش حساب کنی

بالاخره

یه دوست  معمولی این حرف های من رو میخونه و فراموش میکنه

یه دوست  واقعی  این حرف های  من رو میخونه و به همه میگه

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 12:56 توسط عرفان | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت