پروفايل كمي تغيير كرد .



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 | 23:30 | نویسنده : عرفان |

سلام

بعد از چند ماه من دوباره اومدم وب

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا شکرت 

ازت ممنونم که کمکم کردی و همه گرفتاری ها با خوشی و سختی حل شد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از بچه هایی هم که برام دعا کردن ممنونم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 | 20:49 | نویسنده : عرفان |
 


بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرام دعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا کــــــــــــــــــنــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــد

دعا کنید از این میدون جنگ که برام به وجود اومده پیروز بیام بیرون

دعا کنید تو همین 1ماه تو  این میدون جنگ پیروز شم




تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 | 16:18 | نویسنده : عرفان |

روز ها ، ثانیه ها ، چند هفته ای دارن با من بدجوری بد رفتاری میکنن :(((((((

همش استرس همش فکرم مشغول

از اون اول تیر ماه دارم بدمیارم تا الان

خدا خدا چیکار کردم مگه؟؟؟؟؟

اون از سیلی که اول تیر ماه زدی تو گوشم 

این هم از این چند هفته که خواب ندارم

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من خسته شدم دیگه، بریدم

من نمیتوم این سختی هارو درک کنم:(

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

خودت همه چیز رو درست کن!!!!!!!



تاريخ : دوشنبه نوزدهم تیر 1391 | 15:25 | نویسنده : عرفان |
              بالاخره تموم شد

در یک جمله



تاريخ : شنبه سوم تیر 1391 | 13:48 | نویسنده : عرفان |
در یک جمله


امروز مرگ رو تو چشمام دیدم :(




تاريخ : شنبه ششم خرداد 1391 | 18:45 | نویسنده : عرفان |

برچسب‌ها: امتحان

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه سی ام اردیبهشت 1391 | 21:33 | نویسنده : عرفان |


زیبا ترین واژه بر لبان آدمی واژه *مادر* است. زیبا ترین خطاب *مادرجان* است. *مادر* واژه ایست سرشار از امید و عشق. واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان برمی آید  * روزت مبارک مادر*


به ادامه مطلب بروید



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 | 1:18 | نویسنده : عرفان |

برای دیدن بقیه به ادامه مطلب برید



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 | 21:31 | نویسنده : عرفان |
               

               حوصله آپ کردن ندارم ببخشید



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 | 21:54 | نویسنده : عرفان |
                                  آمدم



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 | 2:12 | نویسنده : عرفان |

سلام من برگشتم:))

ولی خسته خیلی خسته

اتفاق برام زیاد افتاد 

از غمگین بودن بود تا شاد بودن درحد مُردن

غمگین بودن(هیچ کسی نمُردا)

شاد بودن(نصفش شاد بودم) :))

یه اتفاق جالب

رفته بودم کوه بعد بارون اومده بود یه جا گلی بود من حواصم نبود با سر رفتم تو گل:))))))

من عصبانی بودم همه میخندیدن:)))

ملت هم میخندیدن:)))))

خلاصه آبروم رفت

این جریان کوه برای قبل از سیزده بدر هستا.



تاريخ : یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 | 19:17 | نویسنده : عرفان |

سلام به دوستام

چه خبر؟

خبر:اینکه طرفدارای وب من کم شده زیاد از 40 حالا باید منتظر 20 باشم

اشکالی نداره:))

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی         

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ        

با اینا زمستونو سر میکنم

با اینا خستگیمو در میکنم

عید  دیگه نزدیک شد

از اولین روز مهر شروع کردم و موقع تایپ کردن موضوع شروع مدارس تو دلم گفتم  چه روزی میرسه که از عید تایپ کنم و حالا هم چند روز بیشتر تا رسیدن عید نوروز نمونده و همه خودشون رو دارن آماده میکنن از تمیز کردن خونه گرفته تا خریدن لباس های جدید با عیدی هایی که دولت به مردم میده و وقتی میری بیرون میبینی پدر خونه برای تموم افراد خونه لباس نو خریده به جز خودش و یا بعضی ها هم نگاه میکردی که پدر و مادر هیچی برای خودشون نخریدن و برای پسر خونه کت و شلوار و برای دختر کوچولوی نازشون یه لباس عروس سفید که اون دختر کوچولو طاقت نیورد و همونجا تنش کرد رو همون لباس بیرونش شادی از تموم وجودش بیرون میزد و پسر که خواهرش رو نگاه میکرد و بعد پدر و مادرش  نگاه کرد که فهمید هیچی برای خودشون نخریدن نگاهی به من انداخت و من سرم رو به سمت دیگه چرخوندم انگار که اصلا حواصم نبوده به اونا ولی تو چهره ی پسر غمی دیدم که با هیچی نمیتونستی جلوش رو بگیری ولی وقتی پدر و مادرش رو نگاه میکردی میدیدی که خانواده ای شادی دارن با اینکه وضع مالی زیاد خوبی ندارن تو اون موقعی که سرم رو چرخوندم نگاهم به چنتا پسر خورد که با هم اومدن و با پدر و مادرش نیومده خرید به خودم گفتم چرا این تنهایی اومده خرید و اون پسر با خانوادش اومده تو این فکر بودم که دیدم پسره یه جعبه سیگار از جیبش بیرون آورد و به دوستاش داد و خودش هم آخر از همه یک سیگار برداشت و جعبش رو انداخت رو زمین و با یک فندک سیگار هم رو روشن کردن دلیل اینکه چرا این پسر با دوستاش اومده بیرون رو فهمیدم چون اون خودش مشکل داشت اگه مشکل نداشت اون سیگار رو روی لبش نمیزاشت و با افتخار از دهنش دود بیرون نمیاورد و با لقب های زیبا همدیگرو صدا میزدن مثلا نه نگم بهتره چون وبلاگ من ارزشش خیلی بالا تر از اون آدم هاست.داشتم با ماشین دیگه حرکت میکردیم از پارکینگ بیرون میومدیم که اون خانواده رو دیدم که ماشین هم نداشتن که با اون برن خونشون پسرخالم گفت بزار سوارشون کنم من اول گفتم محمد نه بیخیال بعد پشیمون شدیم و وایسادیم و گفتیم آقا کجا میرید تا هرجایی که بتونیم میرسنیمتون بعد مرده گفت نه خیلی ممنون ما میریم کرج من دهنم باز موند وای خدا این همه راه چهحوری میخواد بره کرج به جان خودم اگه ماشین برای خودم بود میبردمشون حالا هم از این بگذریم دیگه مردم هم همه دارن میرن مسافرت و بعضی ها هم نه نیرن خب اینجوری راحت ترن تو شهر خودشون میرن گردش من دارم میرم مسافرت و تا 14 یا 15 نیستم نت خیلی بده:(( منی که لقب عرفان آنلاین گرفته بودم حالا 14 روز نیستم:( ولی خدا که گوشی رو نگرفته با گوشی میام:).

حالا هم یه چیز دیگه بگم

 جمعه بود که بعد از آزمون قلمچی رفته بودیم با بچه ها صبحانه بخوریم بعدش رفتیم کتابخونه و بریم کتاب بخریم دستور معلم ریاضی البته جواب های اون کتاب رو هم گرفتیم کی حال داره عید ریاضی حل کنه:) تو کتابخونه بودیم که یه دختر خانمی اومده بود کتابخونه که کتاب نوروز قلمچی رو بگیره خیلی هم سعی میکرد برای دنبالش و اون آقایی که راهنمایی میکرد گفت نه خانم نداریم دیدم دختره میگه حالا یه نگاهی بکنید شاید داشته باشید دیدم خیلی براش مهمه رفتم جلو گفتم خانم این کتاب رو خود قلمچی داره اون پارک رو برید بالا اونجاست دیدم یه اخمی کرد که با هزارتا فحش بدتر بود. به فروشنده گفتم آقا ملت تعطیلن خندید حواصم نبود دختر خانمه نرفته بود ناراحت شد ولی خب مشکل داشت دیگه دارم بهش کمک میکنم به جای تشکر اخم میکنه و فوت میکنه:))))) من کاره خودم رو کردم و ثوابش رو هم بردم چون به یکی کمک کرده بودم یا شاید هم آزمونش رو بد داده بود قاتی کرده بود:)))) ما کتابمون رو گرفتیم و اومدیم بیرون دیم هنوز دنبال کتابه:))))))))) به دوستاش زنگ میزنه:))))))))))))

حالا یه چیز دیگه

مواظب خودتون باشید و چهارشنبه سوری بیرون نرید:))) نمیشه ولی نرید بهتره یا میرید مواظب باشید چیزیتون نشه چون خودتون که مهم نیستید برای خودتون مهم بودید نمیرفتید به پدر و مادتون فکر کنید که عیدشون خراب میشه.

 

راستی حتما به این وب برید 

http://www.vhdnet.blogfa.com/



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 | 20:25 | نویسنده : عرفان |
اون پست قبلی رو پاک کردم

بهخاطر دلایل با ارزش.



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 | 0:7 | نویسنده : عرفان |

 این داستان خیلی قشنگ بود 

صبر نکردم تا نظراتم به 40 برسه تا دوباره پست بذارم

این خیلی قشنگه

راستی خودتون یه عنوان برای این داستان بذارید.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد....
- آهای، آقا پسر! 

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: 

- شما خدا هستید؟ 

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! 

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید



تاريخ : سه شنبه نهم اسفند 1390 | 23:45 | نویسنده : عرفان |
سلام

این هفته اصلا حال تایپ کردن رو نداشتم

اینا رو ببینید و بخندید :))



تاريخ : جمعه پنجم اسفند 1390 | 23:40 | نویسنده : عرفان |

سلام به تمام دوستام 

از اینکه دیر اومدم و خبر هم ندادم دارم میرم معذرت میخوام

جاتون خالی رفته بودم شمال(تنکابن) مثل همیشه :))

شمال زیاد برف نیومده بود اما جاده چالوس زیاد این هم نمونش

خلاصه من با خودم سرما خوردگی آوردم الان هم دارم داغون میشم 

دیگه وقتی برف ندیده باشی همین میشه دیگه:))

راستی دیوارهم نگاه کنید :))))))))



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 | 20:26 | نویسنده : عرفان |
سلام

این پستم هم زیاده هم غمگین

این چند روز بیکار بودم رفتم کتاب خریدم و خوندم این اولیش بود 

خودم لذت بردم 

گفتم برای شما ها هم تایپ کنم تا لذت ببرید

راستی این پست رو چون با word تایپ کردم وقتی کپی کردماینجا یکم فنتش بد شد ببخشید

فکر کنم این رو باید اول از همه مینوشتم

آقایون و خانما

این کتاب رو من از کتابخونه گرفتم،جلد اول و صفحات اول کتاب پاره شده بود بنابراین اسم کتاب و نام نویسنده نبود.

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پنجم بهمن 1390 | 14:58 | نویسنده : عرفان |
آخیش بالاخره تموم شد

با هزار بدبختی و شببیداری تموم شد

خدایا این یک سال چند ماه رو هم به خوبی تمومش کن دیگه از شر مدرسه راحت شیم الهی عامین

من که اصلا این ترم دید نزدم رو برگه کسی :)

یه معلمه بود درست میومد جلوی من میشست آخه این همه جا چرا جلوی من :(

ولی امروز یه سوالی رو رسوندم خودم حال کردم از این هماهنگی

من آخر کلاس میشستم

بغل دستیم یه سوال پرسید گفتم بلد نیستم همینطوری این سوال رفت جلو تا یکی بلد بود که اولین نفر میشست دوباره از همونجا جواب سوال اومد تا رسید به ما که آخر میشستیم واقعا هماهنگی در حد المپیک بود. خودم خندم گرفته بود :))))





تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 | 12:21 | نویسنده : عرفان |

وایییییییییییییییییییییییییییی خیلی با حاله



تاريخ : جمعه بیست و سوم دی 1390 | 15:16 | نویسنده : عرفان |